حکایت
زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس
من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه
عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و
بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش
گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست
نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده
شد و رفت
+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 16:44 توسط 3zar
|
به جیز جیزک خوش آمدید برای دیدن همه ی مطالب به آرشیو موضوعی مراجعه کنید.